|
دیگر شبیه خودم نیستم شبیه دختر شوخ چشمی که روزی اسیر سِحر ستاره های سربی شد و بدنبال پیچش نیلوفران وحشی رفت و آنسوی پرچین های بلند حماقت گم شد دیگر شبیه خودم نیستم شبیه دختر ساده دلی که شبی خیالش را باد با خود بُرد شبی در خواب به آسمان بی ستاره دست کشید و همراه غا زهای وحشی ِ مهاجر از اینجا رفت اینکه در آینه می بینم کسی است غیر از من باور نمی کنی ؟ دیگر تشویش چشمهایم یاد م نیست لرزش دستها و سرخی گونه هایم را بخاطر ندارم شاید جایی آنسوی رویاهای شبانه دلهره هایم را جا گذاشته ام و یا اضطرابهایی از جنس عاشقیم را ! هیچکس از من نپرسید بعد این همه غیبت طولانی ِ نامفهوم چه بر سرت آمد و باورت را کجا گم کردی؟؟؟ + ثبت و تنظيم در یکشنبه 2 دی1386 19:50 توسط چکاوک |
دیگر توان نوشتن ندارم واژه هايم گرد و غبار گرفته من ! باور كن كه باورت كردم ... باور كن كه بي تو بي باور شده ام ! من ! زندگيم را تمام كردم حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد ! حس مي كنم ... هواي اينجا سرد و سنگين است نازنينم ! ديگر نگو خداحافظ ! اگر مي روي بدون وداع برو گله ای نیست ........ + ثبت و تنظيم در یکشنبه 2 دی1386 19:41 توسط چکاوک |
چقدر دردناک است وقتی که
دستانت مال دلم نیست!!! و من ...همیشه ...برای شکر خدا دو دست کم دارم !!! دستانت که مال من باشد دیگر هیچ کس مرا دست کم نمی گیرد!!! + ثبت و تنظيم در یکشنبه 2 دی1386 19:30 توسط چکاوک |
گاهی احساس می کنم که در لحظه هایم چقدر تو را کم دارم...!
و چقدر بی تو بی معنی ام
ای تمام آنچه مرا تمام می کند!
به راستی که تو تمام ناتمام منی
و من تنها با تو تمام می شوم
تو همه ی وجودم هستی
تمام هستی من!
پس بیا تا دوباره جان بگیرم !!!! + ثبت و تنظيم در یکشنبه 2 دی1386 18:54 توسط چکاوک |
|